باسمه تعالي و لله الحمد
لطيفه هاي عربي
الابتسامةُ الأُولَي 1
رَأي الوالدُ شهادةَ ابنِهِ المَدَرسيّة فَصاحَ عليه غاضِباً: << ﻓﻰ الشَّهْرِ الماضى كان ترتيبُك الأربعَينَ و هذا الشهر صارَ ترتيبُك الواحدَ و الأربعينَ ﻓﻰ الفصل . فَلِماذا تَأخَّرَ ترتيبُك؟>> فَأجابَهُ الابنُ : الذَّنْبُ لَيسَ ذَﻧْﺒﻰ. لِأنَّ تلميذاً جديداً دَخَلَ صَفَّنا.
پدري كارنامه ي مدرسه ي پسرش را ديد و با خشم بر سر او فرياد زد: << در ماه گذشته رتبه ي تو چهلم بود و در اين ماه رتبه ات در ترم چهل و يكم شده . چرا رتبه ات عقب افتاد؟ پسر به او جواب داد: گناه من نيست . چون دانش آموز جديدي وارد كلاس ما شده است!
الابتسامةُ الثانيةُ 2
المعلِّم: ما هوَ جمعُ << الشَّجَرَة>>.؟ التلميذ: << الغابة>> يا استاذ. معلّم : جمع درخت چه مي شود؟دانش آموز: جنگل، استاد.
الابتسامة الثالثةُ 3
قالَ الطَّبيبُ لِلمريض:<< يَجِبُ عَلَيكَ أنْ تأكُلَ الفاكِهَةِ بِقِشرِها. لِأنَّ قِشرَ الفاكهة مفيدٌ.>>قال المريض: << حَسَناً ، سَأفعَلُ ذلك.>>سَألَ الطبيبُ: <و الآن. قُلْ لـﻰ أﻯَّ فاكهـﺔٍ تُحِبُّ ؟>فأجابَ المريض:< الموز و الرَّقّـﻰ.>
پزشك به بيمار گفت:< بايد ميوه را با پوستش بخوري. چون پوست ميوه مفيد است.>مريض گفت: <بسيار خوب، اين كار را انجام خواهم داد.>پزشك سؤال كرد: << حالا به من بگو چه ميوه اي دوست داري؟>>مريض جواب داد: << موز و هندوانه>>
الابتسامةُ الرابعة4
قالَت الوالدةُ لِطَفلَتِها:<< اِذهَبـى إلي ساحةِ المنزل و ﭐنْظُرى هل السَّماءُ صافيةٌ أم غائمةٌ؟ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ:<< آسفة يا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلي السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ كانَ شديداً.>>
مادر به دختر كوچكش گفت:<< به حياط خانه برو و ببين آسمان صاف است يا ابري؟كودك رفت ، سپس برگشت و گفت:<<متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه كنم.آخر باران شديد بود>>.
الابتسامةُ الخامسةُ5
تَعِبَت الاُمُّ مِن أعمالِ المنزل. فَذَهَبَتْ إلي غُرفَتِها لِلاستراحة.فَجأةً صاحَ ولدُهُ:<<ماما، اُريدُ كَأساً مِنَ الماءِ البارِد.>>قالتَ الأمُّ : <<أنا تَعِبَةٌ. اِذْهَبْ و ﭐشرَب الماء بِنَفسِكَ.>>صاحَ الوَلَدُ مَرَّةً اُخرَي: << اُريدُ الماءَ.>>فَقالَت الاُمُّ: << اِشْرَبْ بِنَفْسِك و إلّا أضرِبُكَ.>>
بَعدَ قليلٍ قال الوَلَد: << ماما، عِندَما جِئتِ لِضَربـى؛ اُحْضُرى كَأساً مِنَ الماءِ البارد.>>
الترجمة:مادر از كارهاي خانه خسته شد. پس براي استراحت به اتاقش رفت.ناگهان پسرش فرياد زد: <<مامان، يك ليوان آب سرد مي خواهم.>>مادر گفت: من خسته ام. برو خودت آب بنوش.>>پسر بار ديگر فرياد زد: <<آب مي خواهم.>>مادر گفت: << خودت آب بنوش و گرنه تو را مي زنم.>>بعد از مدّت كمي پسر گفت: << مامان، وقتي براي زدنم آمدي، يك ليوان آب سرد هم بياور.>>
الابتسامةُ السّادسةُ6
قالَ الطِّفلُ لِوالِدِهِ متعجِّباً: << عجباً مِن والِدِ صديقي! >>كَمْ هو بخيل!؟ أقامَ الدُّنيا عِندَما اِبتَلَعَ صَديقى درهماً.>>الترجمة:
كودك با تعجّب به پدرش گفت: از پدر دوستم تعجّب مي كنم.
چقدر خسيس است!؟ دنيا را به هم ريخت وقتي دوستم يك سكّه يك درهمي بلعيد.>>
الابتسامةُ السابعةُ 7
قالَت الزوجةُ لِلطَّبيب: << زَوجى يَتَكَلَّمُ و هوَ نائمٌ فـى اللَّيل. ماذا أفعَلُ ؟ أجابَ الطَّبيبُ: <<أعْطيهِ فُرصةً لِيَتَكَلَّمَ فـى النَّهار.>>
الترجمة:زن به پزشك گفت: << همسرم شب در حالي كه خواب است حرف مي زند. چه كار كنم؟ پزشك جواب داد: << به او فرصتي بده تا در روز حرف بزند.>>
الابتسامةُ الثّامِنةُ8
قالَت الوالِدةُ لِابنهِا: << إذا تَضرِبُ القِطَّةَ؛ سَأضرِبُكَ و إذا تَجُرُّ اُذُنَها؛ أجُرُّ اُذُنَكَ.>>فَقالَ الابنُ: << و إذا أجُرُّ ذَيلَها؛ ماذا تَفعَلينَ؟.
الترجمة:مادر به پسرش گفت: << اگر (هر گاه) گربه را بزني؛ تو را خواهم زد و اگر گوشش را بكشي؛ گوشَت را مي كشم.>>
پسر گفت: << و اگر دمش را بكشم؛ چه كار مي كني؟>>
الابتسامةُ التاسِعةُ9
الكَذّابُ الأوّلُ: << عِندى بِناءٌ مِن مِائةِ طابِقٍ! الطّابِقُ المِائةٌ فَوقَ السَّحاب!>>الكذّابُ الثّانـى: << هذا أمرٌ بَسيطٌ. عِندى حمارٌ كبيرٌ؛ أرجُلُهُ عَلَي الأرضِ و رأسُهُ فـى السَّحاب! >>الكذّابُ الأوّل: وَ كَيفَ تركَبُ عَلي هذا الحِمار؟>> الكذّابُ الثّانـى: << أذهَبُ فَوقَ سَطحِ بِنائكَ.>>
الترجمة:دروغگوي اوّل: ساختماني صد طبقه دارم كه طبقه صدم بالاي ابر است.دروغگوي دوم: اين چيز ساده اي است . الاغ بزرگي دارم كه پاهايش روز زمين و سرش در ابر است.دروغگوي اوّل: << و چگونه روي اين الاغ سوار مي شوي؟ >>دروغگوي دوم: << روي بام ساختمانت مي روم.>>
الابتسامةُ العاشرةُ 10
اِلتَقَي رَجُلٌ نحيفٌ بِرَجُلٍ سَمينٍ.
فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمينُ و قالَ لَهُ ضاحِكاً:
<<النّاسُ يقولون فـى البلاد مَجاعة.>>
فقالَ النَّحيفُ : << نَعَم و يقولون إنّكَ سَبَبُ المجاعة.>>
الترجمة:
مرد لاغري به مرد چاقي برخورد كرد .
مرد چاق پيشدستي كرد و با خنده به او گفت:
<< مردم مي گويند در كشور قحطي شده است.>>
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسماعیلی